پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

100

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

زمين نشسته بودند و چپق مىكشيدند و قهوه مىخوردند نخستين انديشهء ما اين شد كه بگريزيم ولى خيلى دير شده بود و يك سپاهى ترك سالخورده كه راهنماى ما بود و به اين نوع زد و خوردها خوى گرفته و تقريبا همهء اين راهزنان را شخصا مىشناخت در اين وضعيت پريشان‌كننده از اسب پياده شد و يكراست به سوى آنها رفت ؛ درست همان لحظه‌اى كه آنان از زمين برخاستند و سلاح‌هاى خود را بدست گرفتند تا به ما بتازند . او با طرزى دوستانه و اسرارآميز به آنها گفت « درود بر شما . ما از قسطنطنيه مىآئيم و همراه يك آقا كه فرمان عزل پاشاى وان را كه دشمن خونى شما مىباشد با خود دارد هستيم . اگر دلتان مىخواهد كه ما را لخت كنيد آماده‌ايم ولى تنها مىتوانيد كه فرمانها را از دست ما بگيريد زيرا باب عالى هرگز ما را با دارائى هنگفت به اين ناحيه نمىفرستد . اگر شما ما را بكشيد بدانيد كه عواقب خيلى سختى در پيش خواهيد داشت ؛ اگر ما را آزاد بگذاريد از شرّ يك فرمانروائى كه مىخواهد شما را نابود كند رهائى مىيابيد . به اضافه من مانند يك دوست بشما مىگويم كه كسانى كه همراه آنان هستم كاملا آمادهء دفاع از خود هستند . آنان هريك با خود اسلحه‌هاى گرم دارند كه هركدام چندين گلوله در خود جا داده‌اند و هرچند كه شماره‌شان از شما كمتر است جان خود را مفت از دست نمىدهند و آن را به شما گران خواهند فروخت . به سخنان من باور داشته باشيد و دوست بمانيد ؛ نه تنها به شما زيانى نمىرسانيم بلكه خدمتگزارى هم مىكنيم . ما حتى به شما بيست دانهء سكن ( سكهء طلا ) بعنوان هديه مىدهيم . » پس از آنكه مباحثاتى چند ميان آنها شد پيشنهاد راهنماى ما را پذيرفتند و ليكن يزيدىها از آن سپاهى ترك خواستند كه سوگند بخورد كه اين برخورد ما را به هيچ كس نگويد و او نيز چنين كرد و ما به راه افتاديم و بسيار خوشنود گشتيم كه توانستيم از اين تنگنا با اين نيرنگ رهائى يابيم . با همهء اينها در پيرامون داش قوم يك تكيهء مسلمانى بود كه زيارت‌كنندگان از هر سو با گذشتن از هزاران خطر به آنجا مىآمدند . شيخ اين تكيه درميان راهزنانى كه پيرامونش بودند مىزيست و او مانند مرد خردمندى بود كه درميان مصيبت‌هاى